تبلیغات
فردا نوشت

...

دلم برای نوشتن تنگ شده...


...

سال نو مبارک!

در عمرم مطلب به این طویلی!! ننوشته بودم 


...

دستم به نوشتن میره و نمیره! 

نوشتم و نوشتم و نوشتم و حذفشون کردم!
یه حرفایی هست که فقط باید تو آرشیو وبلاگت بمونه! 
فاتحه ای مهمان کنیم اونایی که محرم سالهای قبل رو درک کردند و امسال نیستند...

جمع همه جمع هست تو ژنو! خدا خودش بخیر بگذرونه!!!



این مجلس نشینانی که دوره ی قبلی ریاست جمهوری به زمین و زمون گیر می دادند و وزرا رو تهدید به استیضاح می کردند, الان دقیقا کجای مجلس نشستند؟؟؟؟؟!!!!!
مردک وزیر خارجه تو روز روشن دروغ بسته به صحبت های حضرت آقا!  
چرا رگ غیرت این حضرات ورم نمیکنه؟
این مجلس نشینانی که سر قضیه مرتضوی وزیر استیضاح کردند, چرا صداشون در نمیاد تو انتصابات وزارت خونه ها؟؟!!!




فرزندان انقلابیم!
می دانم بر شماسخت می گذرد، ولی مگر بر این خادمتان سخت نمی گذرد؟
فرزندانم!
خشم و غرور انقلابی تان را در سینه ها نگاه دارید و با خشم بر دشمنانتان بنگرید...

امام خمینی(ره) - بخشی از پیام به مناسبت پذیرش قطعنامه 598

1- علت بنیادین مقابله ما با دولت آمریكا چیست؟
طبق آیات قرآن پای‌بندی به ایمان بِالله و كفر به طاغوت واجب است و امروز طاغوت اعظم در دنیا آمریكاست.
2- آیا رابطه با آمریكا خطر او را برای ما كم می‌كند؟
به دو دلیل خطر آمریكا را كم نمیكند. یك: آمریكا به عراق حمله كرد؛ در حالى كه با هم رابطه‌ى سیاسى داشتند. دو: رابطه، براى آمریكائى‌ها، همیشه وسیله‌اى براى نفوذ در قشرهاى مستعد مزدوری بوده است.
http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=21721


آمریكائى‌ها میگویند ما میخواهیم با ایران مذاكره كنیم. خب، سالها است كه میگویند میخواهیم مذاكره كنیم؛ این یك فرصتى نیست كه براى ما به‌وجود آوردند. من اول سال گفتم كه خوشبین نیستم. در مسائل خاص، مذاكره را منع نمیكنم - مثل مسئله‌ى خاصى كه در قضیه‌ى عراق داشتیم، و بعضى از قضایاى دیگر - لیكن من خوشبین نیستم؛ چون تجربه‌ى من این را نشان میدهد. آمریكائى‌ها، هم غیرقابل اعتمادند، هم غیر منطقى‌اند، هم در برخوردشان صادق نیستند. این چهار ماهى هم كه از آن صحبت ما گذشت، همین را تأیید كرد؛ موضعگیرى‌هاى مسئولان و دولتمردان آمریكا نشان داد كه همین مطلبى كه ما گفتیم - كه گفتیم خوشبین نیستیم - درست است؛ خود آنها عملاً این را تأیید كردند. انگلیسها هم یك جور دیگر، دیگران هم یك جور دیگر. تعامل با دنیا هیچ ایرادى ندارد، ما از اول هم اهل تعامل با دنیا بودیم؛ منتها در تعامل، طرف مقابل را باید شناخت؛ شگردهاى او را باید دانست؛ هدفهاى اساسى و كلان را باید در مدّ نظر داشت.
بیانات در دیدار مسئولان نظام‌
۱۳۹۲/۰۴/۳۰

آمریكائی‌ها مرتب از راه‌های گوناگون به ما پیغام میدهند كه بیائید درباره‌ی مسئله‌ی هسته‌ای گفتگو كنیم؛ هم به ما پیغام میدهند، هم در تبلیغات جهانی‌شان این را مطرح میكنند. مسئولین بلندپایه و مسئولین میانی آمریكا بارها و بارها میگویند بیائید در كنار گفتگوهای ۱+ ۵ كه درباره‌ی مسائل هسته‌ای بحث میكنند، آمریكا و جمهوری اسلامی دو به دو، درباره‌ی مسئله‌ی هسته‌ای ایران بحث كنند. من به این گفتگوها خوشبین نیستم. چرا؟ چون تجربه‌های گذشته‌ی ما نشان میدهد كه گفتگو در منطق حضرات آمریكائی به این معنی نیست كه بنشینیم تا به یك راه حل منطقی دست پیدا كنیم ــ منظورشان از گفتگو این نیست ــ منظورشان از گفتگو این است كه بنشینیم حرف بزنیم تا شما نظر ما را قبول كنید! هدف، از اول اعلام شده است؛ باید نظر طرف مقابل قبول شود. لذا ما همیشه اعلام كردیم و گفتیم كه این، گفتگو نیست؛ این، تحمیل است و ایران زیر بار تحمیل نمیرود. من به این اظهارات خوشبین نیستم، اما مخالفت هم ندارم
1/1/92 مشهد


 نصف شبی نشستم پشت سیستم و یه آهنگ را برای بار هزارم گوش میکنم و بی صدا اشک میریزم. گاهی لازمه بشینی یه گوشه و تو خلوت و تنهایی همینجور بی دلیل دلت بگیره و برای خودت یه دل سیر گریه کنی. همینجور الکی الکی مثلا!!!!!
( تازه بعد هزار بار گوش کردن, هنوز نمیدونی این آقاهه داره چی میخونه )

بعد از گریه نوشت  :
این احمق ها واقعا میخوان به سوریه حمله نظامی کنند یا قمپز در میکنند از خودشون؟!!!
خر تشریف دارن دیگه! عقل ندارن, فقط جفتک میندازن! البته باز خدا خر رو یه جوری خلق کرد که همینجور الکی هم جفتک نمیندازه ولی اینا نمیدونم چرا از خر هم ,خر تر تشریف دارند!
بیچاره خر که اسمش بد در رفته! والا!


 پدربزرگ و مادربزرگ پدری ام جور دیگه برام عزیز بودند.تقریبا هم خونه بودیم.این وابستگی و دلبستگی دو طرفه بود.جور دیگه ای نسبت به بقیه نوه ها براشون عزیز بودم. معمولا به نبود عزیزانم و اینکه در غیاب اونها چه حالی دارم فکر میکردم و فکر میکنم. هر چند مدتی هست که با خودم عهد کردم این فکر های مسخره و آزاردهنده رو از خودم دور کنم. از خانواده که دور باشی و کیلومترها فاصه داشته باشی، این فکرها ناخودآگاه همراهت خواهند بود. 

حاج آقا که رفت, دو هفته ای مانده بود به عروسی خواهرم. سه ماهی میشد که ندیده بودمش. روزی چند بار زنگ میزدم و سراغش را میگرفتم.پشت تلفن ابراز دلتنگی میکرد و قربان صدقه ام می رفت و من این طرف خطوط تلفن بی صدا اشک میریختم. لحظه به لحظه اون روز کذایی یادمه.خواهر کوچیکه ام خونه ما بود, تازه از سر کار برگشته بودم.فرداش عازم شمال بودیم. با خواهرم داشتیم نقشه می کشیدیم که از سمت گناوه و یاسوج بریم یا از سمت شیراز. تلفن همراه همسرم زنگ خورد. صداش رو شنیدم که گفت سلام و بعدش با تعجب گفت چی؟ و بعدش سکوت!!!
یادم میاد که چطور من و خواهرم با اضطراب از تو اتاق دویدیم به سمت سالن...
بلافاصله زنگ زدم و صدای های های گریه پدرم... 

چند روزی مانده بود به عید فطر. طبق معمول زنگ زدم خونه تا حال و احوالی با مامان و بابا داشته باشم.خواهرم که گوشی رو برداشت پرسیدم حال ننه چطوره؟ با کمی مکث جواب داد چطور؟ گفتم چطور نداره, من که همیشه حال همه رو می پرسم.سکوت و ناگهان بغض خواهرم که شکست... یک ربع پیش تموم کرد... و باز هم من ماندم و حسرت و صدای ننه که پشت تلفن می پرسید کی میای؟ دلم برات تنگ شده.بچه ها رو ببوس و...
 
همه ما رفتنی هستیم.دیر یا زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد. اما دلم برای خوم می سوزد که باز هم دیر رسیدم...
 حالا من مانده ام و صدای ننه و حاج آقا که تا عمر دارم فراموش نمیکنم که ملتمسانه می خواستند زود بیایم و من خیلی خیلی  دیر رسیدم...

دیگر نه پدربزرگی برایم مانده و نه مادربزرگی... هر چهار نفر رفتند. قدر پدربزرگ و مادربزرگ هایتان را بدانید که جای خالی شان اصلا و ابدا پرشدنی نیست!

 
لطف بزرگی میکنید اگر فاتحه ای برایشان بخوانید


روند نزولی قیمت سکه و طلا آن هم با این شدت بیش از پیش به من ثابت کرد احمدی نژاد در این چند سال پا روی دم چه کسانی گذاشته بود!!!!
دلم برایش میسوزد که قدر اعتماد من  و امثال من را فدای بهاری کرد که زود خزان شد!
 حباب اسفندیار بالاخره ترکید ولی بیچاره محمود که زندگی اش را روی حباب سرمایه گذاری کرد! هر چقدر با خودم کلنجار میروم نمیتوانم از احمدی نژاد متنفر باشم.برای رییس جمهوری که روزهای نه چندان دور محبوب ترین رییس دولت بود آرزوی موفقیت میکنم.
برای منتخب ملت جناب شیخ حسن روحانی هم با تمام تنفری که از اطرافیان و کمی هم خودش دارم آرزوی موفقیتی بیش از پیش میکنم.امیدوارم با کلید تدبیر و امید خوش بدرخشد! به هر حال ایشون رییس جمهور همه ایران است و کمک و آرزوی توفیق برایش وظیفه!
نمیتونم بیخیال این جمله بشم که: رژیم آخوندی که میگن همینه ها! ملت باز هم آخوند رو انتخاب کردند. جرات دارند اونهایی که حرف مفت میزدند بیان همینجا تا خودم دهنشون رو جر بدم

اگر مملکت زیادی گل و بلبل شد کمی شک کنیم به کانون های ثروت و قدرتی که این 8 سال تا توانستند سنگ انداختند زیر پای دولت!


به افتخار وقایع روزهای اخیر مجلس, سکوت می کنم و صلوات می فرستم که مبادا دهانم به خاطر یک مشت انسانهای بی ارزش به ناسزار آلوده شود!
دعا میکنم برای مردمانی از کشورم که کمرشان زیر بار این گرانی و بی ثباتی بازار, روز به روز خمیده تر می شود و عده ای انسان مفلوک و قابل ترحم به فکر تسویه حساب هستند!
مرحبا به نماینده ای که با رای من و مردمان کشورم شد نماینده ولی نیشش تا بناگوش باز است از بگو مگوی روسای بووووووووق دو قوه!



خوشحالم بین هیاهوی نامزدهای ریاست جمهوری و احزاب که این روزها حس مردم دوستی شان آمپر چسبانده, آنقدر سرم با پارسا و پوریا شلوغ شده که فرصتی برای خواندن نطق هایشان و بعد حرص خوردن ندارم.
خوشحالم که روند صعودی دلار و طلا و سکه را در فروشگاه ها زمان خرید کالا, به قول معروف در کف بازار مثل مردم عادی حس میکنم نه ثانیه به ثانیه از اینترنت!
خوشحالم که گوشهایم با خبرهای شبانگاهی و صبحگاهی و بعدازظهر گاهی صدا و سیما بلند می شود که همه چی آرومه!
این روزها به لطف پوریا، دغدغه جدی ام این است که در طول روز مصرف پوشک کمتر باشد به جای اینکه دغدغه کاندید شدن جناب هاشمی بهرمانی را داشته باشم!
دیگر روزشماری نمیکنم برای دادگاه مهدی هاشمی, این روزها, روزها را می شمارم و به بزرگ شدن و قدکشیدن پسرانم نگاه میکنم و لذت می برم!
این روزها دلم برای کودکی پارسا تنگ شده, دلم برای این روزهای پوریا تنگ می شود. پارسا کم کم برای خودش مردی می شود و من آرزو می کردم زمان متوقف شود, پسرانم در همین سن و سال باقی بمانند. احساس میکنم پارسا هر روز که بزرگ تر میشود از من دورتر می شود.دغدغه هایش مردانه تر می شود و من دلم برای این روزها تنگ می شود.
 هفته قبل اولین دندان شیری اش افتاد و پسرکم چقدر ذوق داشت! هفته ای که سرما خورده بود و چقدر دلش میخواست پوریا را ببوسد و من اجازه نمیدادم!
امروز پوریا دوماهه شد. واکسن دوماهگی و درد و تب و گریه...
غمی نمی ماند وقتی پوریای عزیزم به چشمانم زل می زند و لبخند می زند.
تمام خستگی ها و بی خوابی های این روزهایم اگرچه سخت است ولی فوق العاده شیرین و لذت بخش!
این روزها اگرچه به خیلی از آروزهایم دست نیافتم ولی به شدت احساس خوشبختی و رضایت میکنم از زندگی ام و همین برایم کافیست. با داشتن همسری دوست داشتنی و پسران دلبندم خدا رو شاکر هستم و دعا میکنم دوستان و اطرافیانم همین حس را داشته باشند.

دلم برای دوستان مجازی ام تنگ شده: رهرو, مهاجر, افق, بهارگل، فدایی ماه, م.طاهری, صالحه و خواهرش, بی دل, صبا, مهره اضافه , آذرخش عزیزم و........



 ایشون عضو جدید خانواده, آقا پوریا هستند.






...

و باز بوی محرم...

خدایا شکرت که فرصت نفس کشیدن تو محرم رو بهم دادی...

ای محرم ماه خون با خود آوردی جنون 
این طرف در کربلا غوغا شده آن طرف در غزه خون بر پا شده 
خیمه ها آتش گرفته تا دل دنیا بسوزد 
وای اگر در این میانه دامن زهراس بسوزد 
هر کجا خاکش به خون، امضا شده خیمه گاه مادرم زهراس شده 
آسمان در التهاب دیده ی طفلان به آب 
تشنگی در خیمه غوغا می کند غزه دارد یاد سقا می کند 
گیسوان خواهران، خون برکمر، دست پدرها 
مادران، پهلو شکسته بین آتش مانده درها 
آخر این دل ها هوایی می شود غزه دارد کربلایی می شود 
ای محرم ماه خونبا خود آوردی جنون 
این طرف در کربلا غوغا شده آن طرف در غزه خون بر پا شده 
خیمه ها آتش گرفته تا دل دنیا بسوزد 
وای اگر در این میانه دامن زهراس بسوزد 
هر کجا خاکش به خون، امضا شده خیمه گاه مادرم زهراس شده 
آسمان در التهاب دیده ی طفلان به آب 
تشنگی در خیمه غوغا می کند غزه دارد یاد سقا می کند 
گیسوان خواهران، خون برکمر، دست پدرها 
مادران، پهلو شکسته بین آتش مانده درها 
آخر این دل ها هوایی می شود غزه دارد کربلایی می شود 
ای محرم ماه خونبا خود آوردی جنون 
این طرف در کربلا غوغا شده آن طرف در غزه خون بر پا شده 
خیمه ها آتش گرفته تا دل دنیا بسوزد 
وای اگر در این میانه دامن زهراس بسوزد 
هر کجا خاکش به خون، امضا شده خیمه گاه مادرم زهراس شده
آسمان در التهاب دیده ی طفلان به آب 
تشنگی در خیمه غوغا می کند غزه دارد یاد سقا می کند 
گیسوان خواهران، خون برکمر، دست پدرها 
مادران، پهلو شکسته بین آتش مانده درها 
آخر این دل ها هوایی می شود غزه دارد کربلایی می شود


...

از اول مهر 1391 من هم رسما به عنوان ولی دانش آموز شناخته میشوم

حس خوبیه.کمی تا قسمتی زیاد استرس همراه با ناباوری بزرگ شدن جگرگوشه ات
خدایا یار و یاورش باش در تمام مراحل زندگی اش


...

صرفا جهت به روز شدن وبلاگ و رهانیدن ملتی از نگرانی!
هستم و زیر سایه لطف خدا نفس میکشم. به روز نشدن اینجا را هم می توانید بگذارید به حساب تنبلی و نبودن سوژه. ولی از خودم که بپرسید میگویم انگیزه! 
اگر بخواهم طبق روال چند ماه اخیر ادامه بدهم که خودم راضی نیستم.
اینجا قرار بود مثل دفترچه یاداداشت باشه برای پسرم .فردانوشت چند وقتی هست اونجور که دوستش داشتم نیست. 
دوست دارم از خیلی مسائل بنویسم ولی نمیشه.دلایلش رو هم نمیگم. :دی
از میلیونها خواننده ی وبلاگم که کلیک رنجه میکنند و تشریف می آورند ولی دست خالی برمیگردند عذرخواهی میکنم.
خودم حس خوبی ندارم وقتی گذرم به وبلاگی میافته که خیلی وقته به روز نشده. میتونم حال دوستانم وقتی به فردانوشت سر میزنند را درک کنم.
اینجا به روز می شود ولی هر چند وقت یکبار الله اعلم!


...

پر کشیدی؟
خوشا به حالت
تو به آرزویت رسیدی ولی فکری هم برای آرزوی های علیرضای کوچک بکن که حسرت بابا گفتن در دلش ماند
علیرضای تو تازه اول راه پر فراز و نشیب یتیمی است. 
دلم برای دل علیرضایت خون است...

برایمان دعا کن مصطفای شهید



همه پیوندها