با غروب تو

درختان سبز رویاهام، با غروب تو به زردی گرائید.

اماما!

آن گاه که از پس دیوارهای بلند کودکی ام

گرمای دستانت را احساس کردم

آن گاه که بر بال فرشتگان نشستم

و به دور قاب عکست طواف کردم

آن گاه که با فهم کمم

کلام پرمهرت را درک کردم

آن گاه که می خواستم از بهشت سخن بگویم

تو را در آن می دیدم

آن گاه که عکس تو را بزرگ ترین گنج دنیا می دانستم

آن گاه که نمی دانستم و نمی فهمیدم که تو کیستی، ولی با این حال، عاشقت بودم

و آن گاه که دیدار تو، بزرگ ترین آرزویم بود،

شنیدم که می گفت: «روح خدا به خدا پیوست»

نفهمیدم

نفهمیدم چه شد

تا آن وقت که لرزیدن شانه های مادرم

و اشک های پدرم

راز تو را برایم فاش کرد

و آن هنگام بود که چشمم بر عکست دوخته شد

و آن هنگام، غریبی خود را حس کردم

آن هنگام که فهمیدم

به بزرگ ترین آرزویم

که دیدار تو بود

دست نخواهم یافت

سخت پریشان شدم

آن هنگام که جسم بی جانت را

از پشت شیشه های تلویزیون دیدم

و بوسه بر آن زدم

آن هنگام، تنهاترین بودم

و آن هنگام، دانه های بلورین اشکم

غریبانه بر زمین ریختند

اما اینک مردی دیگر از قبیله سبزت، هادیمان شده است

باز هم نور چشمانت را در نگاهش می بینم

امام! نمی دانی چه عاشقانه از تو سخن می گوید!

او تنها نیست

ما همه با او هستیم

امام!

ما با تو پیمان می بندیم

و به خون شهدا

و به خط سرخ حسینی

قسم می خوریم

که تا آخرین لحظه

در رکابش خواهیم ماند

ما با تو پیمان می بندیم

که هیچ گاه تنهایش نگذاریم

و تا ظهور سبز مولایمان

بقیة اللّه الاعظم، با او باشیم.

و هر گاه که سجاده مان را سجده باران می کنیم

دست به سوی آسمان بلند می کنیم

و این ندا را سر می دهیم که

اللهم احفظ قائدَنَا الخامنه ای

و در آن لحظات ملکوتی

با شنیدن صدای آمین کبوتران سپید حرمت

سرشار از شوق می شویم

امام جان!

از شما می خواهیم

یادی از عاشقانتان در این کره خاکی کرده

و برای هدایت همه ما دعا کنید!


سید امیرحسین فاطمی