ببعی (عروسک مورد علاقه اش)  رو خوابونده کنارش. به من میگه شما هم بیا کنارم بخواب. 
از وقت خوابش گذشته و گل پسر همچنان مشغول کار گرفتن مخ بنده و سوال پرسیدن. همین که دهنم رو وا میکنم که بهش بگم "عزیزم بخواب دیگه!" تو چشمهام نگاه میکنه و میگه " بزغاله بخواب! "
و من مات و مبهوت نگاهش میکنم. خودش توضیح میده این (اشاره به عروسکش)  که ببعی هست و شما هم میشی بزغاله دیگه. 
نمیدونستم بخندم یا اخم کنم. خودش که ریسه رفته بود از حرف خودش. اسب و الاغ که شده بودیم جهت سواری دادن به گل پسر ولی افتخار بزغاله شدن نصیبم نشده بود که حالا شد.