پدربزرگ و مادربزرگ پدری ام جور دیگه برام عزیز بودند.تقریبا هم خونه بودیم.این وابستگی و دلبستگی دو طرفه بود.جور دیگه ای نسبت به بقیه نوه ها براشون عزیز بودم. معمولا به نبود عزیزانم و اینکه در غیاب اونها چه حالی دارم فکر میکردم و فکر میکنم. هر چند مدتی هست که با خودم عهد کردم این فکر های مسخره و آزاردهنده رو از خودم دور کنم. از خانواده که دور باشی و کیلومترها فاصه داشته باشی، این فکرها ناخودآگاه همراهت خواهند بود. 

حاج آقا که رفت, دو هفته ای مانده بود به عروسی خواهرم. سه ماهی میشد که ندیده بودمش. روزی چند بار زنگ میزدم و سراغش را میگرفتم.پشت تلفن ابراز دلتنگی میکرد و قربان صدقه ام می رفت و من این طرف خطوط تلفن بی صدا اشک میریختم. لحظه به لحظه اون روز کذایی یادمه.خواهر کوچیکه ام خونه ما بود, تازه از سر کار برگشته بودم.فرداش عازم شمال بودیم. با خواهرم داشتیم نقشه می کشیدیم که از سمت گناوه و یاسوج بریم یا از سمت شیراز. تلفن همراه همسرم زنگ خورد. صداش رو شنیدم که گفت سلام و بعدش با تعجب گفت چی؟ و بعدش سکوت!!!
یادم میاد که چطور من و خواهرم با اضطراب از تو اتاق دویدیم به سمت سالن...
بلافاصله زنگ زدم و صدای های های گریه پدرم... 

چند روزی مانده بود به عید فطر. طبق معمول زنگ زدم خونه تا حال و احوالی با مامان و بابا داشته باشم.خواهرم که گوشی رو برداشت پرسیدم حال ننه چطوره؟ با کمی مکث جواب داد چطور؟ گفتم چطور نداره, من که همیشه حال همه رو می پرسم.سکوت و ناگهان بغض خواهرم که شکست... یک ربع پیش تموم کرد... و باز هم من ماندم و حسرت و صدای ننه که پشت تلفن می پرسید کی میای؟ دلم برات تنگ شده.بچه ها رو ببوس و...
 
همه ما رفتنی هستیم.دیر یا زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد. اما دلم برای خوم می سوزد که باز هم دیر رسیدم...
 حالا من مانده ام و صدای ننه و حاج آقا که تا عمر دارم فراموش نمیکنم که ملتمسانه می خواستند زود بیایم و من خیلی خیلی  دیر رسیدم...

دیگر نه پدربزرگی برایم مانده و نه مادربزرگی... هر چهار نفر رفتند. قدر پدربزرگ و مادربزرگ هایتان را بدانید که جای خالی شان اصلا و ابدا پرشدنی نیست!

 
لطف بزرگی میکنید اگر فاتحه ای برایشان بخوانید