خدا جون

سلام

حس قشنگی دارم وقتی به بالای سرم، دورو برم و همه وجودم که مملو از نور و وجود خداست سلام می کنم

وبعد از این معاشقه چند ثانیه که نه آنی

سلام به مولای زمان(عج)،که دیگه نپرس حالی بس لطیف دارد

با انبساط ذهنی یافته زسلام و صلوات

پرهایم قدرت اوج گرفت اما اینبار به کدام قسمت از این آسمان شیعه؟!

رهسپار باد سرنوشت، بال به دست باد دادم و چرخیدم تا اینکه

همهمه ایی مرا به سوی خود ندا داد!

از عشقبازی در عرش به فرش الهی آمدم تا جویای احوال ندای اعمال شیعه شوم.

ترسی در اول صبح توی این گوشه نمور و تاریک انتهایی کارخانه... حکمفرما شده بود!

چه خبره اول صبحی؟؟!!!!!

دستان لرزان کارگران سعی کردند نگاه غرولند کنان سرکارگر را به گونی درحال تکان خوردن هدایت کنند...

سرکارگر بعد از دیدن حرکت های گونی، خودش را جمع و جور کرد و گفت :خوب دیگه بازش کنید، شیر درنده که داخلش نیست تازه من هم پیش شما هستم و بعد چند قدمی عقب رفت!

در گونی باز شد...

جا خوردم کمی پریدم بالا، پیرمردی با حداقل پوشش که از شدت گرسنگی و سرما سیاه شده با شرمساری به ما رخ نشان داد!

یا مولا یا صاحب الزمان(عج)

این دیگر چرا؟ از این مردمان؟

شرمساری مرد بسیار و گریه بسان سیلی امان حرف زدن بریده، و من همین بس که شاهد رفتار بودم و علت را هنوز نشنیده.

دوباره بال گشودم نه به آسمان، به گوشه پنجره دفتر ریاست تا دریابم علت را!

تند شدن ضربان قلبم حاکی از ادامه ماجرا دارد...
یاکریم