با یاد و نام او

عبور از مرز دلها،ایران عزیزمان

شنبه 19/9/1389 , 4محرم 1432

صدای تیک تاک قلبم مرا زودتر از زنگ ساعت شماطه دار به شوق دیار عشق به پای نجوا با خدا کشاند

هوا سرد بود و گرگ و میش، همه مشتاق و منتظر عبور از مرز

لحظه ها تبدیل به ساعتها انتظار شد

تا به حال اجازه پرواز به خارج از مرزهای ایران را نداشتم

حس و حال عجیبی بود

گویی دیگر مقصد در تیررس ذهن نبود بلکه پررنگ می نمود ترک وطن

محوطه مرز ایران بود باز و آزاد

 و حین عبور از غیورمردان مرزبان

گویی قلبتت را

تمام وجودتت را

به ودیعه به رسم امانت بر خاک پاک ایران میگذاری

غم غریبی بود

درست یا غلط نمیدانم

فقط این را نجواکنان با خدا می گفتم که بارلها ... ایرانم

مجوز پرواز مهر تائید خورد

قوتی بر پرهایم اشاعه نمودم تا جرات خروج از وطن بیابم

فراخی مرز ایرانم

تبدیل گشت به دالانی با سیم های خاردار، تنگ و پر از اسارت و دلتنگی

به ناگاه آمد هر آنچه که به واقعیت ندیده بودم و

شاهد بودم آنها را فقط در قالب نما و تصویر چهار گوشه رسانه

آری فیلم هایی از اسرای آزاد مرد ما

که بارها از این دالان ها عبور کرده اند و ضربات کین و جهل

به جرم حفاظت و پاسداری از ذره ذره خاک پاک میهن بر اسکلت بدنشان نوای خشم می نواخت

دلم گرفت

بدتر از آن سربازانی عراقی با هیبت درشت و با اخلاقی بعثی بی حیا ز هر زمانی میدان تازی می کردند و چه صد حیف که در میان انبوه غیرتمندان مرد مانند ایرانی در مرز، کم بودند آنانی که غیرتی به اندازه سرباز 13 ساله رهبر لقب گرفته ما داشته باشند

ناظر این صحنه ها بودن آزارم می داد

دلخراش تر از همه عادی نمود داشتن این نگاه ها، دست درازی ها، مرموزی خنده های بیمار گونه مرزداران عراقی،

برای غیرتمدران ایرانی بود

در همین اثنا

دختری با چادراصیل  ایرانی

نجوایی داشت به بلندی بانوی کربلایی

که هان سرباز عراقی

گر دست ز پایت به حکم نظم امور درازتر کنی

نباشم آن شهدخت زاده خون پاک ایرانی

شهدختی گر بینی قد و بالای ایرانیش

سالهایی سال شهزادگان ایرانیش خون یاری نمودن توان خاکش

تا کنون چنین جوانه گرفته محصول سالها پایداریش

و اما چه سخت قلبم شکست

زگفتار پیر و جوان جمع که هان ای دخترک خرد پندار سبک سر

خاموش

که ما عازم دیار عشقیم و مجالی نیست ما را

گر طولانی شود سخن تو به درازا

و گر بد بیادش پیل تن عراق

ما محروم می مانیم ز دیدار پیل و علمدار کربلا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سیمرغ آمد به ذهنم که فرمود

رمز سفر به دیار عشق یافتن

معرفت

است.



سلام بر پسر نازنیم پارسا جون
خوبی گلم؟ انشالله همیشه خوب باشی و سلامت
پارسای عزیزم,هدیه امسالت (1389) برای ماه محرم دو تا زنجیر بود.هدیه سال قبلت هم هنوز هست و گاهی گوشهامون رو حسابی نوازش میده.همون طبل کوچولوت رو میگم.
عکسهای زیر هم مربوط به روز عاشوراست که آماده شده بودی بری برای عزاداری
راستی پارسا جونم ,امیدورام حالا که برای خودت مردی شدی ,هنوز هم عاشق غذای نذری محرم باشی.
عزاداری هات قبول پسرم




برنامه ی امشب راز که از شبکه چهار سیما پخش شد , گوشه ای از دردهای مردم آبادان و خرمشهر بود, نه سیاه نمایی که آقای نماینده محترم آبادان فرمودند.اگر خدمتی صورت گرفت,فقط و فقط و فقط وظیفه ای بود که باید انجام می شد ولی کافی نبود و نیست.
درد مردم شهرهایی بود که در بدترین روزهای این سرزمین ماندند و مقاومت کردند.
مشکل مردم خوزستان باید مشکل همه ی ما باشد.درد مردم خوزستان باید درد همه ی ما باشد.
همه ی ما به خوزستان و مردم مقاومش بدهکاریم
خوزستان نماد مقاومت این سرزمین است,شایسته بهترین هاست


با یاد و نام او
بالاخره بعد از مدتها انتظار
بالاخره بعد از مدتها تماشای فخرفروشی رفقا از دیدار یار
بالاخره بعد از مدتها شنیدن عاشقی دلداده ها و حسرت یک لحظه عاشقی
قرعه به نام من دیوانه زدند
برگه هجرت به سوی دیار عشق به خون نشسته ساجد تب دار
به نام
                 یا کریم
                                   امضا شد.

برای چند ساعتی گیج و منگ بودم

گاهی در اوج و گاهی در نهایت فرودستی به زمین پر کشیدم
هر پرنده و هم سنخی,حاجتی را بر لب داشت و حسرتی در نگاه و پیامی که مرا قاصد رساندنش به ساقی کربلا
و در این میان سیمرغ راز عشق گفت و مرا آتش زد به مهیا شدن سفری با معرفت
بر گنبد مسجدی نشستم و از بالا نظاره گر آدمیان و هیاهوی شهر,دیگر هیچ به ذهنم نمی آمد جز کلمه "معرفت"
براستی این واژه یعنی چه؟
مگر جز به شناخت نسب و اصل وآل پیامبر (ص) کاری دیگر هم می بایست؟!!!
از چه می گفت و چه می دانست سیمرغ؟
با این تصور که سیمرغ را رازها در طی سالیان اسطوره کرده است و اسطوره را زبان عام فهم نیست در آرامش خواب فرو رفتم.
ز شوق سفر قبل از سپیدار شفق,در سلام به خدا
و عرض ادب به مولای زمان(عج) از خورشید سبقت گرفتم.
بر خلاف همیشه پر پرواز به ثبت احوالات آدمیان نگشودم
چند ساعتی قبل از رفتن را به کسب حلالیت از حق داران و مهیا شدن سفر اختصاص دادم
و اما شروع سفر دلدادگی از ساعت 23 چهارشنبه 17/9/1389 ,2 محرم سال 1432 آغاز شد
حرکت شبانه شروع شد و راهی بس طولانی تا نقطه صفر مرزی در پیش بود
گویی برای همراهان به دلیل کهولت سن کمی دشوار می نمود

پنج شنبه 18/9/1389 ,3 محرم 1432


گویی دلداگی اما نه بهتر بگویم تلنگرهای کسب معرفت از خود خاک و نام جاودانه قلبم "ایران" آغاز شده بود
ایستگاه های صحبت با یگانه ازلی در لباس نماز در مساجدی همچون امام حسین (ع) و ابوالفضل (ع),عاشورا ثانیه ای نگاهم را به خود واداشت,هر چند شوق رسیدن و عبور از مرز ,جزییات را به کوردالان های ذهن هدایت می کرد
نگاه مردمان دیار مرزی سوتی می کشد و خمپاره مقاومت را در عمق جان به نشانه خاطره هدف می گیرد
گویی شعارهای در و دیوار شهرشان نیز رنگ و بوی شهری ندارد, تملقی در آن نیست و صداقت را می شود از ظاهر و جان شهر به رسم امانت هدیه گرفت
نوجوانی با لباس خاص مردمان منطقه با نگاه به محرومیت نشسته اش با دست بر دیواری تکیه زده است که گویی شاهکار اوست که فریاد می زند "سید علی خامنه ای    آماده ایم ,آماده"
بعد از اینکه فهمید پرگشودگان به دیار علی اکبر حسین (ع) را می پاید ,چنان عاشقانه بر شعارها دست می کشید و با غیرت جانش سخن می گفت که هان ای عازمان بگویید که انگار سربازان رو به اندک بودن می روند و می گرید...یا ابولفضل (ع) یار با وفای مولا!
استراحت شبانه در قصر شیرین,قصری که با شهامت و شهادت بر پایه ویرانه ها نام شیرینی قصر را به خود اختصاص داد, آرامش جسم شد





م.ه(فرزند اکبر) آسوده باش.بابا اکبر خواب امام می بیند.

م.ه(فرزند اکبر) آسوده باش.هنوز طلبه سیرجانی هست تا زندان ها را پر کند.

م.ه(فرزند اکبر)آسوده باش.اینجا به نفع کسی باشد از مصلحت و امر رهبر دم می زند.

م.ه(فرزند اکبر) آسوده باش.اینجا عدالت گاهی خوابش می برد.

م.ه(فرزند اکبر)آسوده باش.برای رسیدگی به پرونده ات عمر نوح نیاز است که قسمت ما نمی شود.

م.ه(فرزند اکبر)آسوده باش.اینجا هنوز کسی هست به نان شب محتاج است ولی خاندان هاشمی رفسنجانی بهرمانی به اور دوز سفر دبی و لندن نزدیک شده است.

م.ه(فرزند اکبر)آسوده باش.هر غلطی دلت میخواهد انجام بده.اینجا هنوز کسی حق ندارد به آقازاده های فاسد و فتنه گر از گل نازک تر بگوید.

م.ه (فرزند اکبر)آسوده باش.اینجا هنوز کسانی هستند که نمی فهمند قانون اساسی ما وصیت نامه ی شهداست یعنی چه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!



پارسای عزیزم!برای همیشه و تا ابد این داستان واقعی را به خاطر بسپار که افتخار هم نسلان من این است که نه دی را آفریدند.

روزی و روزگاری که خیلی هم از امروز دور نبود,در سرزمینی اسطوره ای مردمانی بودند پاک و نجیب.
سرزمین با مردمانی مَـــــــــرد.از جنس عاشورا.مردمانی بودند از جنس کوچه های بنی هاشم
هنوز 21 سال از رفتن حضرت روح الله نگذشته بود.هنوز 21 سال از دست علی دادن با سید علی عزیز نگذشته بود.
در سال هزار و سیصد و اشک, عده ای نامرد شمشیر از رو بستند.آمدند به جنگ انقلاب اسلامی این سرزمین.آمدند به جنگ سید علی عزیزتر از جانمان.
پارسای عزیزم!
روزهای بدی بود.خون دل خوردیم.باور کردنی نبود. عده ای رفته بودند در جناح دشمن که  روزهایی در بدترین شرایط با این مردم و با سید علی عزیزتر از جانمان بودند.ولی آن روزها.........
آن روزهایی که در خیابانهای این سرزمین شعار مرگ بر دیکتاتور سر دادند.آن روزهایی که مرگ بر اصل ولایت فقیه سر دادند.آن روزهایی که حرمت ها و حریم ها را شکستند.آن روزهایی که نمک پاشیدند بر زخم خانواده ی شهدا.آن روزهایی که وصیت نامه ی شهدا را زیر پا گذاشتند و پشت کردند به قانون.آن روزهایی که بعضی  در کمال حیرت, به فتنه گران پیوستند.آن روزهایی که بعضی  یکی به میخ و یکی به نعل میزدند.آن روزهایی که تنها مایه دلگرمی ما حضور راهبری بود که دیدن سیمای نورانی اش سبب آرامش بود و قوت قلب.آن روزهایی که مظلوم مقتدر ما,سید علی عزیزتر از جانمان, ندا سر داد "کجا هستند آن کسانی که پیمان جانبازی بستد؟این عمار؟"
و چه کرد با دل و جان شیربچه های حیدری این سرزمین ندای این عمار.
عمارها به خروش آمدند.فریاد انا عمار سر دادند.چند ماه سید علی عزیزتر از جانمان جور همه را کشیده بود.جانانه ایستاده بود برای دفاع از حقوق ما.اما بعد از واقعه اسف بار عاشورای 88 در خیابانهای تهران و هتک حرمت به خون سید الشهدا ,دیگر سکوت جایز نبود.اینبار ایران فریاد زد بر سر فتنه گران که ما اهل کوفه نیستیم تا علی تنها بماند.دیگر نخواهیم گذاشت عاشورا تکرار شود و سر حسین بر نیزه.
 اوج خروش و حضور عمارهای این سرزمین در روز نه دی سال 1388 بود.چهارشنبه,نه دی بود که ایران پر شد از عمار.چهارشنبه,نه دی بود که ایران یکپارچه لبیک گفت به علی زمانه.
نه دی, ایران یکپارچه عشق به ولایت مطلقه فقیه و سید علی عزیزتر ازجانمان بود.در کوی و برزن این سرزمین یکپارچه عشق بود و شور بود و شعور.9 دی روزی بود که خط بطلان کشید بر توهم فتنه گران.
9 دی روز ما بود. باز هم این توده ملت بود که پیش افتاد از بعضی خواص.و اخطار داد به فتنه گران و بی بصیرتان و نویسنده نامه بدون سلام.
9 دی روز تجدید بیعت فرزندان ایران زمین بود.اینبار نیازی به مختار نبود,چون ما بودیم و هستیم و خواهیم بود.
9دی روز ما بود که تقدیمش کردیم به امام سید علی خامنه ای


 


منم زیبا

که زیبا بنده ام را دوست دارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هرکس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی .یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کم خالق خود را. بجو ,ما را تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم ,آهسته میگویم ,خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم. تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت

وقتی تو را من آفریدم بر خود احسنت میگفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی.ببینم من تو را از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور

آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت. خالقت. اینک صدایم کن مرا با قطره اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن ,تکیه کن بر من

قسم بر روز ,هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور , رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم ,شروع کن ,یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد

سهراب سپهری
       




همه پیوندها
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic