یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغهایم مرا تنبیه نکرد ….،
می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد …
هر آنچه گفتم را باور کرد و هر بهانه ای آوردم را پذیرفت ،
هرچه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش، حاضر شد.
اما من …..
هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم، اما نپذیرفتم، چشم هایم را بستم تا او را نبینم..
و گوش هایم را نیز، تا صدایش را نشنوم …
من از خدا گریختم، بی خبر از آن که او با من و در من بود…
می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواست بسازم، نه آن گونه که خدا می خواست….
به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت مدفون شدم…

من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم، اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد…
آن گاه که دانستم نابودیم حتمی است، با شرمندگی فریاد زدم: ” خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگیم را آباد کنی، با تو پیمان می بندم هر چه بگویی، همان را انجام دهم، خدایا نجاتم بده، که تمام استخوانهایم زیر آوار بلا شکست “….
در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرفهایم را باور کرد، و مرا پذیرفت…
نمی دانم چگونه، اما در کمترین مدت، خدا نجاتم داد، او مرا از زیر آوار زندگی بیرون آورد و به من دوباره احساس آرامش بخشید…
گفتم: ” خدای عزیزم! بگو چه کنم تا محبت تو را جبران کنم ؟؟”
خدا گفت: ” هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم “..
گفتم: ” خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم “..
سپس، بی آنکه نظر او را بپرسم، به ساختن کاخ رویایی زندگیم ادامه دادم..
اوایل کار، هرآن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و او فوری برایم مهیا می نمود..
از درون خوشحال نبودم، نمی توانستم هم عاشق خدا باشم و هم به او بی توجه، از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگیم از خدا نظر بخواهم، زیرا سلیقه اش را نمی پسندیدم ….
با خود گفتم” اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم، بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم ” ..
پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم، تا اینکه وجودش را کاملا فراموش کردم، در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند در خواست می کردم، عده ای که خدا را می دیدند، با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود، نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند..
اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند، به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند، در پایان کار نیز همان هایی که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگیم فرو کردند…
همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم…
آنها به سرعت از من گریختند ….همان طور که من از خدا گریختم..
هرچه فریاد زدم، صدایم را نشنیدند، همان طور که من صدای خدا را نشنیدم…
من که از همه جا ناامید شده بودم، باز خدا را صدا زدم و او قبل از آنکه بخوانمش کنارمن حاضر بود…
گفتم: ” خدایا دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند؟.. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم “..
خدا گفت: ” تو خود، آنها را به زندگیت فرا خواندی.. از کسانی کمک خواستی که محتا ج تر از هرکسی به کمک بودند “
گفتم: ” مرا ببخش، من تورا فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم..
اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی، هر چه گویی همان کنم، دیگر تورا فراموش نخواهم کرد”…
و خدا تنها کسی بود که حرفها و سوگندهایم را باور کرد، نمی دانم چگونه، اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خودم بایستم، و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا تنبیه کرد..
گفتم: ” خدای عزیزم! بگو چگونه محبت تورا جبران کنم؟ “
و خدا پاسخ داد: ” هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی در کنار تو هستم “.. پرسیدم:” چرا اصرار داری تورا باور کنم و عشقت را بپذیرم ؟ “
گفت: ” اگر مرا باور کنی ، خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری، وجودت آکنده از عشثق می شود ..
آن وقت به آن لذت عظیمی که در جستجوی آن هستی، می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویاهایت به زحمت بیاندازی، چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی، زیرا تو و من یکی می شویم…
بدان که من، عشق مطلق ، نور مطلق و آرامش مطلق هستم و بی نیاز از هر چیز…
اگر عشقم را بپذیری، تو نیز نور ، آرامش و بی نیاز از هر چیز خواهی شد…

به مدت دو هفته این وبلاگ به تعطیلات می رود


سال 89 با تمام ادعاهاش رفیق نیمه راه از آب در آمد
 امیدوارم سال 90 مثل اجدادش نارفیق نباشه و با ظهور آقا رفاقت خودش رو ابدی کنه . . .
به امید ظهور آقا ، سال نو مبارک



25  سال قبل در چنین روزی بود که پرکشیدی.بیست و پنجمین سالگرد بهشتی شدنت مبارک.
امسال 18 اسفند برایم لطفی دیگر دارد.اگر خدا بخواهد احتمالا اروند کنار باشم ,در چند قدمی محل پروازت
تمام عکس های کودکی ام نشانی از تو دارد.بعد از رفتنت آلبوم هایمان در حسرت عکس جدید بود.
حالا دیگر برای خودت بابابزرگ شده ای ,اما دخترت چند سالی هست که 21 سالگی را پشت سر گذاشته.
هر از گاهی اگر خواستی نگاهی به گنه کاران بیندازی,در ابتدای لیست مرا هم ببین.
حرف زیاد دارم اما اینجا جایش نیست.خصوصی عرض میکنم خدمتت.
مخلصیم و ارادتمند دایی جون


وقتی داری کمد دیواری یا کتابخونه رو میتکونی,چند تا برگه A4 میفته روی زمین و تو با خوندن اون چند تا برگه برای ساعتها غرق در گذشته میشی.به خودت میای و میبینی سه ساعته که روی زمین نشستی و ...
امروز وسط جزوه های دوران دانشجویی چند تایی برگه پیدا کردم,یکی از هم اتاقی هام نوشته بود,گفته بود نمیدونم چند سال بعد این برگه رو میبینی و میخونی ولی هر وقت خوندی به من زنگ بزن.همون لحظه گوشی رو برداشتم و بهش زنگ زدم.رو پیغام گیر براش پیام گذاشتم.
شاید چند سال بعد که این پست رو میخونم یاد امروز بیفتم,یادم باشه یه زنگ بهش بزنم.دلم برای دوستای خوبم تنگ شده.
دوستی صرفا به تعریف و تمجید و فدایت شوم نیست.دوست خوب اونیه که تو بدترین شرایط همراه باشه و از زندگیش بگذره برای رفع مشکل دوستش.دوست خوب اونیه که وقتی میبینه اشتباهی ازت سر زده ,دوستانه تذکر میده .اگر لایق دوست داشتن باشیم,دوستانه پذیرای انتقاد خواهم بود نه اینکه ....اگر لایق دوست داشتن باشیم حتی زمانی که عصبانی هستیم ,یادمون میاد خوبیهایی که در حقمون کرده بود و یه تشکر ناقابل برای تذکر دوستانش نه اینکه...
عذرخواهی همیشه چاره ساز نیست.قلبی که شکسته,دیگه شکسته.همیشه برای جبران,فرصت نیست.

از خدا میخوام که قدر دوستان خوبم رو بدونم و قدردان دوستیهای پاک اونها باشم.از خدا میخوام که حتی در اوج دلخوری و عصبانیت به یادم بیاره محبتهایی که در حقم روا داشتند.





علی مطهری هتاکی به فائزه هاشمی را ناشی از مناظره انتخاباتی رئیس جمهور دانست.




تصمیم نداشتم در این مورد بنویسم اما دلم برای نوشتن تنگ شده بود.هر چند خیلی از حرفها رو نمیشه عمومی زد
امشب ,شب تولدمه.نمیدونم بگم خوشحالم یا نه.حس خاصیه.مطمئنا همه شما درکش کردید,پس چه نیازی به گفتن منه؟والا
دارم سال به سال بزرگتر مشم در حالی که دلم میخواد هنوز بچگی کنم.
پارسا جان,هر موقع به این سن و سال رسیدی حال من رو درک میکنی.پس خیلی سخت نگیر.به وقتش متوجه میشی


 


   از دور دست ها بدون دست می آیی!      
برای نیشخند به وضع دل ما می آیی!

 

او-خرازی- را باید از آستین خالی دست راستش بشناسی که دیگر هیچ نشانی از فرماندهی ندارد...شهید آوینی




وصیتنامه شهیدحاج حسین خرازی:

بسم‌الله الرحمن الرحیم

... از مردم می‌خواهم كه پشتیبان ولایت فقیه باشند، راه شهدای ما راه حق است، اول می‌خواهم كه آنها مرا بخشیده و شفاعت مرا در روز جزا كنند و از خدا می‌خواهم كه ادامه‌دهنده راه آنها باشم. آنهایی كه با بودنشان و زندگی‌شان به ما درس ایثار دادند. با جهادشان درس مقاومت و با رفتنشان درس عشق به ما آموختند. از مسئولین عزیز و مردم حزب‌الهی می‌خواهم كه در مقابل آن افرادی كه نتوانستند از طریق عقیده، مردم را از انقلاب دور و منحرف كنند و الان در كشور دست به مبارزه دیگری از طریق اشاعه فساد و فحشا و بی‌حجابی زده‌اند در مقابل آنها ایستادگی كنید و با جدیت هر چه تمامتر جلو این فسادها را بگیرید.

استغفرالله، خدایا امان از تاریكی و تنگی و فشار قبر و سوال نكیر و منكر در روز محشر و قیامت، به فریادم برس. خدایا دلشكسته و مضطرم، صاحب پیروزی و موفقیت تو را می‌دانم و بس. و بر تو توكل دارم. خدایا تا زمان عملیات، فاصله زیادی نیست، خدایا به قول امام خمینی [ره] تو فرمانده كل قوا هستی، خودت رزمندگان را پیروز گردان، شر مدام كافر را از سر مسلمین بكن. خدایا! از مال دنیا چیزی جز بدهكاری و گناه ندارم. خدایا! تو خود توبه مرا قبول كن و از فیض عظمای شهادت نصیب و بهره‌مندم ساز و از تو طلب مغفرت و عفو دارم ... می‌دانم در امر بیت المال امانتدار خوبی نبودم و ممكن است زیاده‌روی كرده باشم، خلاصه برایم رد مظالم كنید و آمرزش بخواهید.

والسلام حسین خرازی - 1/10/1365



ترسم از آن روز که انتظار برایم عادت شود و تبدیل شوم به یک منتظر که فقط عادت کرده لحظه ها و روزهایش را به انتظار بگذراند و ذکرش دعای فرج باشد



عیدتان مبارک

پیغام گیر تلفن پدربزرگ و مادر بزرگ ها:

ما اکنون در دسترس نیستیم؛ لطفا" بعد از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید:

 

اگر شما یکی از بچه های ما هستید؛ شماره 1 را فشار دهید.

اگر می خواهید بچه تان را نگه داریم؛ شماره 2 را فشار دهید.

اگر می خواهید ماشین را قرض بگیرید؛ شماره 3 را فشار دهید.

اگر می خواهید لباسهایتان را تعمیر کنیم؛ شماره 4 را فشار دهید.

اگر می خواهید بچه تان امشب پیش ما بخوابد؛ شماره 5 را فشار دهید.

اگر می خواهید بچه تان را از مدرسه برداریم ؛ شماره 6 را فشار دهید.

اگر می خواهید برای مهمانان آخر هفته تان غذا درست کنیم ؛ شماره 7 را فشار دهید.

اگر می خواهید امشب برای شام بیایید؛ شماره 8 را فشار دهید.

اگر  پول می خواهید؛ شماره 9 را فشار دهید. اما اگر می خواهید ما را برای شام دعوت کنید یا ما را به گردش ببرید، بگویید، ما داریم گوش می کنیم !!!!
--




همه پیوندها
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic