از سعید عسگر تا رضا گلپور!


رضا گلپور نویسنده جوان کتاب شنود اشباح است .

این کتاب در زمان حاکمیت اصلاحات برای یک بار اجازه انتشار یافت و بلافاصله از بازار جمع آوری شد . در این کتاب که برای افزایش حجم آن گاه از مطالب غیر مرتبط نیز استفاده شده است سعی بر این بود تا سران جریان اصلاحات از اساس منافق و جاسوس و  . ..  معرفی شوند . به طور مثال بهزاد نبوی و خسرو تهرانی و . . .  از قاتلان شهید رجایی معرفی شدند . درباره سعید حجاریان ادعا شد که اول انقلاب وقتی یکی از منافقان قصد ترور او را داشت وی فرزند خردسال خود را مقابل صورتش گرفت تا در پناه فرزندش از ترور در امان بماند ! نویسنده محترم که در همان کتاب مدعی شده بود تا تحقیق نکند حرفی را نمی زند درباره موسوی خوئینی ها این گونه نوشت که وی سابقه تحصیل حوزوی نداشته اما مطابق برخی اسناد در دانشگاه پاتریس لومومبای مسکو تعلیمات ایدئولوژیکی و چریکی کمونیسم را فرا گرفته است !!

اینها نمونه هایی از اتهامات مطرح شده از سوی رضا گلپور بود . با او آن گونه که باید برخورد نشد . حسین شریعتمداری بلافاصله در سرمقاله روزنامه کیهان ضمن رد این نوع اتهامات غیراخلاقی این نکته را به نویسنده کتاب یاداور شد که برای نقد و طرد چهره های خودفروخته جریان اصلاحات ، آن قدر دلیل و مدرک وجود دارد که نیازی به طرح شبهات من درآوردی و تمسک به روش های معارض با تقوا وجود ندارد . شبهاتی که قابل رفع و پاسخگویی مستند بوده و به طور طبیعی باعث تضعیف دیگر انتقادات بر حق نیز گردیده و در نهایت به نفع سران جریان اصلاحات رقم خواهد خورد .

رضا گلپور به تندی در مقابل شریعتمداری موضعی خصمانه گرفت . وی مدیر مسئول کیهان را که جای پدر بزرگ اوست با واژه " تو " مورد خطاب قرار داده و با الفاظی خارج از حیطه ادب ، وی را مورد اهانت قرار داد . گلپور مدعی شد شریعتمداری نیز سوابق مشکوک گروهکی داشته و شائبه وابستگی و روابط خاص با انگلیس و آلمان را دارد !!

رضا گلپور این روزها نامه ای نوشته و مدعی شده است اسفندیار رحیم مشائی چند همسر دارد . همسر و برادر و خواهرش جزو منافقان تروریست بوده اند که اسفندیار باعث تبرئه آنها گردیده و عده ای دیگر را به جای آنها به چوبه دار سپرده است . مشائی دارای تفکرات و وابستگی های حجتیه ای است . خواهر زاده اش در آمریکاست و . . .

بعضی از سایت های معتبر ضمن تأکید بر تداوم انتقادات خود از رفتار و گفتار مشائی ، گلپور را " پروژه نویس " باندهای شکست خورده اطلاعاتی توصیف کرده و همسر سوم این نویسنده جوان را که یک زن لبنانی است دارای سوابق مشکوک سیاسی دانسته و . . . !

نامه پر اتهام او درباره مشایی درست در زمانی منتشر شد که مقام معظم رهبری در دیدار با علمای جامعه مدرسین ، دولت را در امتداد ولایت فقیه توصیف کرده و در آستانه اجرای طرح بزرگ هدفمند سازی یارانه ها ، سران قوا و دیگر مسئولان را به حفظ آرامش در فضای سیاسی جامعه فراخوانده اند . آرامشی که در یک ماه اخیر اعصاب رسانه های ضد انقلاب را بر هم ریخته و تنها امید فتنه آفرینی آنان در طرح سوال نمایندگان از رئیس جمهور را نیز رو به زوال قرار داده است .

نامه گلپور توسط سایت حزب الله منتشر گردید . گروهک موسوم به حزب الله به ریاست جناب خرازی که خود مورد اتهام در ارتباط فراگیر با انجمن حجتیه است پس از انتخابات نهم ریاست جمهوری به منظور حمایت از هاشمی و ضد ارزشی خواندن رویکرد های جریان انقلاب سوم ( هواداران احمدی نژاد) اعلام موجودیت کرده است .

سیاق رضا گلپور مرا به یاد منش سعید عسکر می اندازد . او هم جوان مشکوکی بود که داعیه ولایت پذیری داشت اما برخلاف تأکیدات مقام معظم رهبری بارها به رفتارهای خودسرانه دست می زد که بزرگترین آنها ترور سعید حجاریان و بهانه سازی برای مظلوم نمایی جریان اصلاحات و مطرح شدن نام آنها در محافل و رسانه های بین المللی بود .

سعید عسکر از بستگان همسر حجاریان بود که در سال 88 یکی از فعال ترین اعضای ستاد تبلیغات موسوی محسوب می شد .

تذکر یک نکته اخلاقی ، خالی از لطف نیست . حقیقت آن است که قانون عالم خلقت و گردش روزگار گاه انسان را در شرایطی قرار خواهد داد که خود پیش تر ، آن را برای دیگران می پسندید . برای همین است که فرموده اند آن چه را برای خود می پسندی  . . .

آنهایی که به رواج فضای تهمت زنی در جامعه رضایت نشان داده و به رغم توانایی در برخورد با عوامل آن ترجیح را در سکوت دیدند خود نیز از این فضا در امان نخواهند ماند .

ادعاهای تو خالی و عاری از حقیقت نیز همین سرنوشت را رقم می زند . روزی خاتمی و اذنابش با شعار قانون مداری و جامعه مدنی به قدرت رسیده و رقبای خود را نیروهای خودسر و قانون شکن لقب دادند . دیری نپائید چرخ روزگار همان طیف را در موضع قاون شکنی ، ایجاد آشوب های خیابانی و بر هم زدن مجالس دانشگاهی نشاند . حالا این طرفی ها توصیه می کنند حرمت قانون را پاس نگاه دارید و برای عقاید مخالف خود نیز حق طرح و نقد قائل باشید !

مواظب باشیم ؛ چوب خدا صدا ندارد !


  • این مطلب از وبلاگ اشک آتش گرفته شده است.


چند کلامی با توهم الدوله به مناسبت بیانیه شونصدم

به نام خدای عاشورا


به رسم ادب سلام

جناب میرحسین موسوی!

روزهاست که به تو می اندیشم و پیله ای که به دور خود تنیده ای.دلم برایت میسوزد.سالها از شما تصویری موجه در ذهن داشتم.از اطرافیان شنیده بودم  که به نام میرحسین صدایتان میکردند و  نخست وزیر دوران امام یادتان میکردند.به خاطر سن و سال که در روزهای جنگ کودکی بیش نبودم,از شما چیزی در خاطر نداشتم.
از دوران اصلاحات جز سکوت و زجر همسنگرانم چیزی در خاطر ندارم.ورودم به دانشگاه تقریبا همزمان بود با دور دوم ریاست جمهوری جناب خاتمی.و یادم مانده حال و هوای آن روزهای دانشگاه را.از تشکلهای دانشجویی که خود را حامی طیف شما میدانستند به جز کنسرتها و شب شعر هایی که عموما با دست و سوت و جیغ و هورا و نگاهها و حرکات شرم آور دختران و پسران بود چیز زیادی به یادم نمانده و چقدر دلمان خون بود آن روزها.

گذشت و گذشت تا سال 84.و شور و تکاپوی دانشجویی.4 سال را با شعار عدالت و گفتمان انقلاب شروع کردیم.4 سال خیالمان راحت بود از رییس جمهورمان در سفرهای خارجی .خیالمان راحت بود حتی اگر نتواند ولی تمام سعی خود را برای از بین بردن بی عدالتی انجام می دهد.دست عده ای از بیت المال قطع شد و یادم مانده کینه همان عده از ایشان.روزهایی که عبای شکلاتی ساخت انگلیس مد شده بود, رییس جمهوری پیدا شد که به جای کت و شلوار گران قیمت کاپشنی ساده به تن داشت.بی آلایش به اکثر شهرهای این سرزمین سفر کرد.برایش عار نبود دمخور شدن با پابرهنگان.ساده زیستی عیب و عار نبود.
تا رسید سال 88 و انتخابات ریاست جمهوری دهم.
جناح موسوم به اصلاحات بعد از کش و قوس فراوان (جناب چیز , تصور کن ما هم باور کردیم این کش و قوس خاله زنکی را) شما و جناب کروبی را کاندید کردند.و ناگهان بعد از بیست سال سر و کله ات پیدا شد.برای نسل من بیگانه بودی وبرای نسل پدران و مادرانمان شناخته شده البته ظاهرا.با چه شور و حرارتی از شما یاد میکردند.هر چه به روزهای انتخابات نزدیکتر میشدیم دهانمان از تعجب باز تر میشد.یعنی این خود میرحسین است؟؟؟

ستادهای تبلیغاتی شما و کروبی شده بود پاتوق دختران و پسرانی که حالا با خیال راحت دست در دست یکدیگر میدادند.دختران بزک کرده ای که ابایی نداشتند از حضور در خیابان و با چه افتخاری لباس نیمه عریان میپپوشیدند و دستمال سبزی بر سر .و رنگ سبزی که از 1400 سال قبل برایمان نمادی دیگر داشت شده بود بازیچه عده ای معلوم الحال , سگان و گربه ها سبزپوش شدند.
یکباره از هر چه در 4 سال گذشته انجام شده بود به خیانت و دروغ یاد شد.
و اینها همه برای حضور مردی بود که بعد از بیست سال احساس خطر کرده بود.از چه؟؟؟
الله اعلم

جناب متوهم الدوله همه ی آن بیست سال به یکطرف و  حوادث  18 تیر کوی دانشگاه  تهران یکطرف.کجا بودی آن روزها؟چرا احساس خطر نکرده بودی؟روزی که محور شرارت خواندنمان و عده ای از حامیان فعلی شما جسارتا شلوار خود را خیس کرده بودند کجا بودی؟روزی که مردی بزدل و ترسو فعالیتهای صلح آمیز هسته ای را متوقف کرد ,کجا بودی؟چرا هیچ تصویری از حضور شما در نمازهای جمعه این بیست سال در ذهنم نیست؟در راهپیمایی باشکوه بعد از حوادث کوی دانشگاه و بغض رهبرم کجا بودی؟کجا بودی روزهایی که اشرافیت به مدد عده ای در این سرزمین ترویج میشد؟
چه انتظارات بیجایی دارم از شما؟تو خود بازیچه ای بیش نیستی.عروسکی خیمه شب باز که عنان اختیارت را سپرده ای به دست دیگران.
روزهایی که هر که با این انقلاب مخالف بود علم حمایت از شما برافراشت از ذوق جفتک پراندی.
جناب توهم الدوله , مردمانی که در روز عاشورای حسینی هلهله کردند و خیمه عزای حسین (ع) آتش زدند را خداجو خواندی.(که همان سر بریده حسین (ع)کمرشان را بشکند)و چه آتشی گرفت وجود تک تک غیورمردان و غیورزنان این سرزمین.با هر هلهله آن بی شرفها جگرمان سوخت.با هر آتشی که برپا کردند قلبمان آتش گرفت.
مردک!برو خدا را شکر کن که رسانه ملی فقط گوشه هایی از آن صحنه ها را نمایش داد.
و حماسه بزرگ 9 دی خلق شد.و چقدر رهبرمان این روزها از 9 دی و 22 بهمن در کنار هم یاد میکند.9 دی تودهنی بززرگی بود بر دهان یاوه گویان. و چه خر هستند(دور از جون خر)که از آن به تجمعات مهندسی و فرمایشی یاد میکنند.

شیرینی و لذت مشارکت 85 درصدی را در کاممان تلخ کردی و چه حلاوتی داشت شیرینی پیروزی بر فتنه.
گوش به فرمان آقا و مولایمان بودیم و هستیم و خواهیم بود.رهبر عزیزم که جانم به فدایش ,با بصیرتی وصف ناشدنی صبر کرد و تحمل کرد و فقط با چند سخنرانی نابودتان کرد.یک نماز جمعه خواند و احیایمان کرد و شما را رسوا. روح تازه دمید در کالبدمان.
این روزها اگر زنده ای و بیانیه می دهی همه و همه به لطف و کرم رهبر عزیزمان است.

اقای مقتدر و مظلوم ما, هشدار داده بود که چشمهایتان را باز کنید و ببینید دستهای چدنی را زیر دستکش مخملین.فرصت داد تا همچنان در کشتی انقلاب بمانید.هر توهین و تهمتی که تو و حامیانت به ایشان  زدید سکوت کرد اما از توهین به رای و انتخاب این ملت نگذشت.
اما جناب چیز, تو عروسکی بیش نیستی در دست نااهلان.خیلی لطف میکنیم و شما را اصحاب فتنه میخوانیم که شما هیچ هم نیستید.
بیانیه شونصدم را صادر کن.شونصدهزارم را هم صادر کن.دست و پا بزن در مرداب جهل و توهم که هرچه بیشتر دست و پا بزنی زودتر غرق خواهی شد.
جناب متوهم الدوله,من و هم نسلان من  با امام عکس ندارند اما تمام تلاششان این است که عکس امام عمل نکنند.من و هم نسلان من با امام در پلکان هواپیما نبودند اما اندیشه امام به اوج رسانده مارا.من و هم نسلان من ملاکشان برای دوستان انقلاب حال فعلی افراد است. من و هم نسلان من سالهای مبارزه در کنار امام نبودند اما این روزها مفتخر به عنوان افسران جنگ نرم هستند.
من و هم نسلان من روزهایی که شعار "وای اگر خمینی حکم جهادم دهد "سر داده میشد نبودند یا خیلی کوچک بودند, اما امروز فریاد میزنند بر سر دشمنان چه داخلی و چه خارجی :

وای اگر خامنه ای حکم جهادم دهد


اصحاب فتنه خر کی باشند!
 گنده لاتهای عالم هم نمیتوانند جوابم دهند





اگر غیرت داشتی...

اواسط سال 72 بود كه همراه حمید اشرفى، در اطراف ارتفاع 112 فكه، در حال زدن یك معبر جدید بودیم. از راه نفر رویى كه میان میدان مین قرار داشت، مى گذشتیم تا كار را پى بگیریم. در حالى كه به پاك بودن راهى كه مى رفتیم اطمینان داشتم و در ذهنم بود كه از كدام جهت وارد معبر شویم، جلو حركت مى كردم و حمید پشت سرم مى آمد.

در همان حال تند راه رفتن ناگهان احساس كردم پایم به یك شاخه یا ریشه گیاهى گیر كرد كه تعادلم را از دست دادم و تلو تلو خوردم. نزدیك بود بیفتم داخل میدان مین. خودم را كنترل كردم و خیلى عادى و بى توجه به آنچه گذشت، خواستم به مسیر خود ادامه دهم كه اشرفى با عتاب گفت: «كجایى مرد حسابى؟ حواست كجاست؟»
فكر كردم مى خواهد مسخره ام كند كه نزدیك بود بخورم زمین. گفتم الان است بگیرد زیر آتش كه: «توى زمین صاف هم راه نمى توانى برى، چطور مى خواهى معبر بزنى...» گفت: «مردمومن چشمت را باز كن مثل اینكه خیلى توى فكرى، چى شده؟ كجایى؟» پرسیدم: «مگه چى شده كه اینقدر شلوغ مى كنى؟ نكنه گلخونه جنابعالى رو ریختم بهم؟!».
تعجب كرد. توى چشمانم نگاه كرد و در حالى كه به زمین اشاره داشت گفت: «اى بابا، یعنى تو اینجا رو ندیدى؟» به جایى كه دستش نشان مى داد، نگاه كردم. جا خوردم. لاى همان علف هایى كه چند لحظه پیش از آن پایم به آنجا گیر كرده بود، شاخك هاى عبوس و زنگ زده یك مین والمرى خود نمایى مى كرد. تازه فهمیدم چى شده. آنچه پاى من به آن گیر كرده بود، شاخك هاى مین والمرى بود. همانجا نشستم زمین و زل زدم به مین كه حالا سرش را كج كرده بود توی راه كار خاكى. اشرفى نشست به التماس دعا و گفت:
- اى خدا، اگه این مى زد، چه مى شد؟! هم این مى رفت، هم من. هم خیال تو راحت مى شد، هم خیال ما...
كم كم التماسهایش تبدیل شد به داد و فریاد و فحش دادن به مین والمرى و...
- اگه غیرت داشتى مى زدى! آخه به تو هم مى گن مین؟! تو اگه وجود داشتى مى زدى...اگه مردى بزن، من وایسادم اینجا. جون مادرت بزن دیگه، اگه مردى بزن. جگر دارى بزن...
بچه ها آن طرف تر ایستاده و مات مانده بودند كه حمید با چه کسی این طورى حرف مى زند.

منبع:http://www.sajed.ir

علی الحساب این پست رو گذاشتم تا وبلاگ از کما بیاد بیرون.



 خلیج نیلگون همیشه فارس

در افتتاحیه بازیهای آسیایی گوانگجو, از نام مجعول خلیج عربی استفاده شد.
 در یکی از بازیهای فوتبال قهرمانی آسیا که یکی از تیم های باشگاهی خودمان میزبان بود, ناظر کنفدراسیون به علت اینکه در بین تماشاگران بنری با نام خلیج فارس بود اجازه شروع بازی را نداد.
میدانید چه چیز از همه تاسف بارتر است؟
اینکه داریم عادت میکنیم از خلیج فارس به خلیج عربی یاد شود و نامش را بگذاریم شیطنت کوچک برخی کشورها.
داریم عادت میکنیم که در خبرگزاریها هر روز بخوانیم: در فلان مراسم یا فلان برنامه در فلان کشور از خلیج عربی نام برده شد.

استفاده از نام خلیج عربی در افتتاحیه بازیها مگر به صورت شفاهی صورت گرفته بود که جناب آقای سعیدلو و علی آبادی به خاطر عذرخواهی شفاهی نخست وزیر چین( بنابر اطلاع رسانی برخی خبرگزاریها) رگ غیرتشان خوابید؟؟؟
اینکه جناب آقای مسئولین همراه با ورزشکاران خندان ایرانی رژه نرفتند, شد جواب دندان شکن؟؟؟
آخه آدم اینقدر بی غیرت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
رییس جمهور محبوبم, آقای دکتر احمدی نژاد با تمام احترام و ارادتی که خدمت شما دارم باید عرض کنم معاونان شما در حوزه ورزش در این امر, بی لیاقت ترین و بی غیرت ترین افرادی بودند که میشد تصور کرد.
معاونان شما به روی مبارکشان نیاوردند  وقتی بازیهای کشورهای اسلامی به خاطر استفاده از نام خلیج فارس توسط کشورهای عربی تحریم و در نهایت لغو شد.
اینبار استفاده از نام خلیج عربی در حضور نمایندگان رسمی کشورمان و چشم میلیونها بیینده صورت گرفت و نماینده های رسمی کشورمان در این امر مردود شدند.
رویایی ترین اقدامی که میتوان از وزارت امور خارجه انتظار داشت, احضار سفیر چین و ابلاغ مراتب اعتراض کشورمان و بیانیه عذرخواهی کشور خلق چین میباشد, که باز هم نوشدارو بعد از مرگ سهراب است.

  • دوستان گرامی,در صدا و سیما اگر خبری در این زمینه پخش شد ,سپاسگزار خواهم بود به بنده هم اطلاع بدید.شاید چشم و گوش من مشکل داشته باشد که چیزی ندید و نشنید.


در ایران از کهن ترین زمان، در هر ماه جشنی که نام آن ماه را داشت، برگزار می شد. ازاین    جشن های دوازده گانه جشن تیرگان با نام تیرماه سیزه شو ( شب سیزده تـیرماه) هنوز در مازندران برگزار می شود. ولی برگزاری جشن های دیگری چون فروردین گان، اردیبهشت گان و.. به دست فراموشی سپرده شده است.

انتخاب روزهای جشن بدین شیوه بود که چون در تـقویم کهن هر یک از سی روز ماه را نامی است که نام دوازده ماه نیز در شمار آن سی نام است، جشن هر ماه در روزی بود که نامش با نام ماه یکی بود. و نام ها متعـلق به سی فرشتهً نگاهبان  روزها و ماه ها است. جشن تیرگان روز سیزدهم ماه تیر ( روز تیر ) است. 

در مازندران، روز سیزدهم تیرماه طبری مصادف با دوازدهم آبان ماه هجری خورشیدی است.  این جشن كه در گذشه در روز سیزدهم تیرماه طبری برگزار می گردید، بنا به عللی به شب سیزدهم موكول گردید. اما ماجرا:

    در ایران باستان وقتی كه بین ایرانیان و تورانیان جنگی در گرفت، تورانیان تا حدود زیادی بر ایرانیان غلبه نموده و آنها را در محاصره در می آورند. در این مدت، ایرانیان كه به فرماندهی منوچهر در پشت كوه های مازندران پناه گرفته بودند، برای رفع گرسنگی ناچار بودند از غذاهای نیم پخته محلی و بومی استفاده بكنند. تا اینكه روزی منوچهر به فرمانده تورانیان؛ افراسیاب پیشنهاد می دهد یكی از تیراندازان ایرانی، تیری را از كمان رها كند و تا هر جا كه این تیر رفت، قلمرو ایرانیان و بقیه در قلمرو تورانیان باشد. افراسیاب از پیشنهاد به ظاهر ساده لوحانه می خندد و آن را می پذیرد. منوچهر از تیراندازان خود می خواهد كه این كار را انجام دهند، و آرش؛ قهرمان ایرانی این پیشنهاد را می پذیرد. وی از پروردگار یاری می طلبد و در رودخانه ای غسل می كند تا تطهیر شود و به بالای قله دماوند می رود تا تیرش را از چله كمان رها سازد. وی می دانست كه پس از رها شدن تیر از چله كمان، چنان ضربه ای به بدنش وارد خواهد شد كه بدن این قهرمان ملی ایران را تكه پاره خواهد كرد و جانش فدای میهن خواهد شد. وقتی كه آرش از ایزد یاری می طلبد، خداوند، امشاسپند اسفند را به یاری او می فرستد و آرش به مدد امشاسپند اسفندارمذ تیر را رها می سازد. تیر به هوا پرتاب می شود و آنقدر می رود تا در شرق ایران در خوانونت یا خوارزم در پای درخت گردویی می افتد و یا به بدنه درخت گردو اصابت می كند و این سرزمین وسیع، قلمرو ایرانیان می گردد و بدین گونه جان آرش، فدای میهن می شود.***

از  مراسمات ویژه این جشن میشود به لال بازی,شکستن گردو,شال اندازی,فال حافظ,جشن و پایکوبی و نواختن سازهای محلی مثل سورنا اشاره کرد. قسمت ویژه ای هم دارد که در تمام اعیاد و جشن های مازندران حضور دائمی دارد.خوراکی های خوشمزه محلی مثل بشتزیک(beshte zik)و پیسه گنده(pisse gende) 

  • وقتی در هر نقطه از کشور عزیزمان با سابقه تمدن و فرهنگ بالا مراسمات و آیین های بومی و محلی داریم ,جای تاسف دارد نسل امروز ما جشن هالووین را خوب به خاطر بیاورد و از پیشینه و تمدن بالای این مرز و بوم غافل بماند.

 ای که دستت می رسد, کاری بکن


    



کربلا یعنی اطاعت از امام    گه به حکم او نشستن گه قیام

کربلا یعنی که یار رهبری    از حسین عصر خود فرمانبری


اگر به حقیقت کربلا پی برده باشی, چندان دشوار نیست که شوق  حضور عرفه در کربلا را تقدیم کنی به یکی از جانبازهای کربلای ایران.مسافر ساده ی کربلا شدن شاید آسان باشد ,اما کربلایی شدن دشوار است.(کلیک کنید)

برادر بزرگوارم,امیرعلی صفایی زاده شهد شیرین زیارت کربلای معلی گوارایتان.


حضرت امام موسى كاظم (علیه السلام) فرمود:
كمترین ثوابى كه به زائر امام حسین (علیه السلام) در كرانه فرات داده مى‏ شود این است كه تمام گناهان مقدم و موخرش بخشوده مى‏شود. بشرط این كه حق و حرمت ولایت آن حضرت را شناخته باشد.

مستدرك الوسائل، ج 10 ص 236، به نقل از كامل الزیارات، ص 138


دل تنگ تر از آسمان

همیشه وقتهایی هست که خیلی  ناگهانی و بی هوا دلتان میگیرد . غم را  در تک تک طپش های قلبتان احساس میکنید . سعی میکنید خودتان را با داستان و یا شعری غمگین سرگرم کنید.
چیزی که حالتان را توصیف کند یا از غم خودتان دورتر کند
خاطره های تلخی که در زندگی  داشتید ، از ذهنتان عبور میکند.  دلتان برای کسانی که دوستشان دارید تنگ   میشود . وقتی از خانواده  دور باشید این غم بیشتر وجودتان را فرا میگیرد .بچه هایی که تجربه ی خوابگاه و دور بودن از خانواده را دارند این قسمت آخر را بهتر درک میکنند .
همه ی این توصیفات را گفتم که برسم به جمعه . جمعه هایی که دلت به وسعت آسمان میگیرد و هوس باریدن داری . مهم نیست که کی هستی ؟ کجا هستی ؟ و دیگران چه میگویند ؟ اشکهایت جاری میشوند و برای دلت که شکسته است ، مرهم میشوند .
این بی تابی تو را تا عصر جمعه میکشاند . غروب میشود . غروب . دلگیرتر از غروبهای  دیگر روزها. در دلش غمی نهفته است که دلت را ، وجودت را منقلب میکند .
چشم به را ه هستی . مرد غروب جمعه ...
در همین حس و حال هستی که چند نفر از دوستان و یا آشنایانت تماس میگیرند . حالت را میپرسند ؟ و گله میکنند که چرا پیشمان نمی یایی ؟ با خودت فکر میکنی آیا واقعا دلشان میخواهد درکنارشان باشی ؟ دلشان برایت تنگ شده ؟
تصورش را بکنید . کسی هست که دلتنگش هستیم . میخوانیمش . اما به راستی آماده نیستیم ! یک دل نشدیم ! رفتار و گفتارمان  با حرفهایمان تفاوت دارد

سالهاست منتظر است. مولا هم غروب جمعه دلش میگیرد؟.با خودش میگوید" پروردگارا,جمعه دیگری هم گذشت ولی ..."؟؟؟
یعنی مولا هم  عصر جمعه روضه انتظار میخواند؟مولایمان کجا میرود و میخواند از روزهای غیبت و غفلت ما؟؟؟
شاید به به بقیع می روند," مادر خواهم آمد.خواهم آمد و انتقامت را خواهم گرفت . انتقام همسرت را خواهم گرفت. انتقام محسن را خواهم گرفت.صبر کن مادر.صبر کن"
شاید هم به بین الحرمین میروند. رو به حرم ارباب بی کفن, "خواهم آمد.انتقام اکبر و اصغر و قاسم را خواهم گرفت.انتقام انگشت و انگشتری را خواهم گرفت.خواهم آمد.صبر کن."
یا شاید هم رو به حرم عمو عباس "صبر کن عمو.خواهم آمد.خواهم آمد و انتقام
یلان البنین را خواهم گرفت.می آیم  و انتقام شرمندگیت از طفلان را خواهم گرفت.می آیم و انتقام
چشمهای منتظر سکینه را خواهم گرفت.می آیم عمو جان و انتقام دل خونین لیلا را خواهم گرفت.صبر کن عمو جان.یادم مانده است قصه در و دیوار و کوچه و چادر خاکی.صبر کن."
یا شاید هم روی تل زینبیه می ایستند و میگویند" امان از دل عمه ام زینب"
یا شاید هم در خرابه های شام رو به رقیه خاتون ,"غصه نخور.من خواهم آمد و انتقام سرهای روی نیزه را خواهم گرفت.من خواهم آمد و انتقام گوش پاره و صورت نیلی را خواهم گرفت.غصه نخور.صبر کن.خواهم آمد.صبر کن"
خدایا!مولایم,مهدی فاطمه, عصر جمعه....

  • تشکر و سپاس ویژه از گمنام عزیز به خاطر همکاری و همیاری صمیمانه اش


قناعت

نمیدانم چرا این روزها نوشتن برایم سخت شده است.به قولی حرفم نمیاید.نوشتن هم گاهی فراز و فرود دارد. مثل بازیکن فوتبال!!!
ای کاش فوتبال کشورمان اینقدر پاک بود که شرمم نیاید از نوشتن درباره اش.ای کاش بازیکنانش در کنار دستمزدهای میلیونی نگاهی هم به پابرهنگان داشتند.ای کاش آنقدر کثیف و آلوده نبودند تا هر روز خبر اعتیاد یکی یا خبر اعدام یکی دیگر یا خبر حضور  بهمانی در پارتی فلانی یا...به گوش برسد.ای کاش مربیانمان آنقدر شهامت داشتند که قبل از گله گذاری به داور میپذیرفتند که تیمشان خوب عمل نکرد.(البته ناگفته نماند این ربطی به شهرآورد پایتخت ندارد که اشتباه فاحش نه از روی عمد کمک داور را نادیده بگیریم)
ای کاش دلالان این فوتبال فکر کنند گاهی با اعمالشان انسانیت را به قیمت ناچیز به حراج گذاشته اند.ای کاش جرات نوشتن داشتم تا وقتی بازیکنی حرکت ارزشی انجام میدهد, بترسم از تعریف و تمجید, که  مبادا چند روز بعد حرکت غیر ارزشی انجام دهد.ای کاش بازیکنان و ورزشکاران ما اندکی نوجوانی مثل حسین فهمیده را الگو قرار میدادند تا شاید میتوانستند الگویی برای نسل امروز ما باشند.
ای کاش فوتبالمان,مدیرعاملانش,مربیانش, بازیکنانش ,لیدرهایش ,...اینقدر که هوادار دارند, هوای دل هوادران را هم داشتند.
ای کاش جناب مسئول مربوطه میدانست بالا بردن 100 درصد بلیط تماشای یک مسابقه چه تاثیری میگذارد روی جوانی که در طول هفته پس اندار میکند تا به دلخوشی اش برسد.
ای کاش بعضیها, دوشنبه ها منتظر تماس عادل خان فردوسی پور نبودند ,تا در برنامه نود شمشیر را از رو بسته و جلوی میلیونها بیننده سر یکدیگر فریاد بکشند و یکدیگر را به تمسخر بگیرند.
ای کاش مدیر عامل جدید تا میرسد, علیه مدیر عامل قبلی فریاد برنیاورد که فلانی ,فلان میلیون تومان بالا کشیده است.ای کاش مدیرعامل قبلی درست عمل میکرد, تا مدیرعامل بعدی برایش شاخ نشود.ای کاش این فریاد برآوردن ها و شاخ شدن ها فقط برای ثبات جایگاه خود نباشد.
کاش وقتی حرف از پولهای میلیونی میشود, یکی هم صدایش در بیاید که یک اسکناس هزار تومانی از میلیونها تومان پول شما, ممکن است سبب شود در گوشه ای از همین کشور عزیزمان کودکی با شکم گرسنه نخوابد.شاید یکی از همین اسکناس های هزار تومانی شما باعث شود پیرمردی صبح علی الطلوع چندین کیلومتر پیاده نرود به محل کارش تا مبادا آخر برج کم بیاورد.
کاش یکی فریاد برآورد که ای مدیران محترم باشگاهها ,وقتی میشود در داخل کشور اردو برگزار کرد نیازی نیست بار سفر ببندید به اروپا یا حاشیه خلیج فارس و دبی گردی.ذره بسیار ناچیزی از هزینه اردوهای تدارکاتی خارج از کشور شما ممکن است چندین بیمار را که به خاطر مخارج درمان درد میکشند شفا دهد.

چرا راه دور برویم؟؟؟همین خود ما!!!

چقدر به این فکر کرده ایم؛همان یک لامپ اضافی که روشن است ممکن است در خانه ای مانع شود جوانی به تماشای مسابقه تیم مورد علاقه اش برسد.همان یک لامپ اضافه روشن در خانه ای اگر خاموش شود, ممکن است کودکی مجبور نباشد زیر نور ماه درسش را بخواند.همین یک لامپ اضافه ای که روشن است ,ممکن است در گوشه ای از کشور عزیزمان غایت آرزوی پیرزنی باشد تا در تاریکی هم بتواند به قاب عزیزش بر روی دیوار زل بزند.

چقدر به این فکر کرده ایم؛ هر چکه ای که از شیر آب بیهوده بر زمین میریزد اگر به غنچه ای برسد گلی زیبا میشود .(خیلی خیلی خیلی ... زیباتر از گل فرهاد مجیدی در شهرآورد پایتخت)هر قطره آب اضافه ای که هنگام شستن دست و صورت یا مسواک دندانها یا شستن ظروف به فاضلاب میرود , ممکن است عده ای را از جیره بندی خلاص کند.وقتی میشود با یک لیوان آب وضو گرفت نیازی به باز گذاشتن شیر نیست, که ممکن است باغبانی به اندکی از آن ,درختی پر ثمر داشته باشد.

با خودم هستم!!!

وقتی لباس مناسب دارم و اقدام به خرید یک دست دیگر میکنم ,ممکن است در  خانه ای دخترکی لباس  مناسبی ندارد تا به میهمانی صمیمی ترین دوستش برود.وقتی  علی رغم داشتن کیف مناسب  یکی دیگر میخرم ,ممکن است در گوشه ای کودک کلاس اولی با  تمام ذوق و شوق کیف کهنه خواهر بزرگتر سهم او برای رفتن به مدرسه باشد. وقتی چادرم ,نماد هویت و آرمان من, مناسب است و اقدام به خرید قواره دیگر میکنم ,ممکن است در گوشه ای از این خاک پرغیرت دختری باشد به خاطر فقر از آرمان و هویتش بگذرد.وقتی کفش مناسب دارم و دیگری میخرم, ممکن است در گوشه ای از سواحل شمالی کشورم زنی مجبور است با کفشی مستعمل و پاره زیر باران قدم بردارد. وقتی کلکسیونی از روسری و مقنعه برای خود دارم , ممکن است در گوشه ای زنی پولی ندارد که با پوشش مناسب بپوشاند سرش را از دید نامحرم.

اگر به جای اینکه 4 نوع میوه برای منزل بخرم 3 نوع بخرم و هزینه نوع چهارم را در صندوق صدقات همان میوه فروشی بیندازم, شاید میوه های بهشتی نصیبم شود.وقتی میشود با یک نوع غذا از میهمان پذیرایی کرد چه نیازیست برای کورکردن چشم فلان فامیل یا همسایه سفره رنگارنگ بیندازیم و نصفش را بعد از رفتن میهمانها به سطل زباله؟

نیازی نیست وقتی میشود با قیمت مناسب جنسی را از یک مغازه در محله متوسط شهر خرید, برای کور کردن چشم تنگ نظران, همان جنس را با همان کیفیت از مغازه ای در بالای شهر خرید.

وقتی با یک بخاری گاز سوز متوسط در گوشه ای از خانه میتوان محیط مطبوعی را فراهم کرد نیازی نیست در هر اتاق بخاری باشد.ممکن است در گوشه ای از مناطق سردسیر به خاطر کمبود گاز ,مادری از سوز سرما ذغال در خانه میسوزاند تا شاید اتاق برای کودکانش گرم شود ,اما داغ خفگی مادر به خاطر مسمومیت با منوکسید کربن , آتش میزند قلب فرزندانش را.ممکن است به خاطر گرم نگهداشتن استخر و جکوزی منزل شخصی ,خانواده ای محبور شود در داخل خانه اش برای رهایی از سرما چادر بزند .(یادم نمیرود زمستان سالی که کمبود گاز داشتیم.صدا و سیما و بعضی از مردم ما کور و کر شده بودند.نمی دیدند خانواده هایی که داغدار میشدند.چراغ خانه هایی را که برای همیشه خاموش میشد.فرزندانی را که به عزای مادر نشستند.مادری که به عزای فرزند نشست.خانواده ای که با از دست دادن پدر ویران شد.زمستان سختی بود.خیلی سخت.)

نگاهی به خود و خانه خود بیندازیم.نمیگویم نخریم و نپوشیم و نخوریم.حرفم این است که درست و به اندازه بخریم و بپوشیم و بخوریم.

نه افراط و نه تفریط. قناعت

  • خوب شد حرفم نمیامد.والا



حضرت ماه:

  • فرهنگ بسیجی فرهنگ معنویت است,فرهنگ شجاعت است,فرهنگ غیرت است,فرهنگ استقلال و آزادگی است,فرهنگ اسیر خواستهای حقیر نشدن است,خواستهای زندگی برای همه مهم است ولی آنچه مهمتر است آرمانهاست,ارزش ها هدف است,آنها را باید مقدم داشت.
  • فرهنگ بسیجی یعنی آن چیزی که ما برای هر یک از آحاد جامعه اسلامی آن را آرزو میکنیم,اینکه میگوییم همه باید بسیجی باشند معنایش این است.
  • عرصه های مجاهدت بسیج وسیع و فراگیر است و از میدان علم، سیاست و اجتماع تا عرصه بین المللی ادامه دارد.
  • یکی از موفقیت های بسیج، افزایش توانایی و بصیرت خود در مقابل پیچیده شدن توطئه های دشمنان است که قضایای فتنه سال 88 مؤید این موضوع است.اگر بر كشوری نوای دلنشین تفكر بسیجی طنین انداز شد چشم طمع دشمنان و جهانخواران از آن دور خواهد گردید.
  • بسیج به معنای حضور سازمان یافته و مقتدرانه مردم در صحنه های انقلاب و كنترل كننده اوضاع و مقابله كننده با معارضین انقلاب است.
  • بسیجی بودن، یعنی فعال بودن، در میدان عمل رفتن، تن به حادثه دادن، خالص بودن، برای اهداف متعالی كار كردن، سرما وگرما را تحمل می كند و از لذتهای شیرین زیر دندان هر انسان براحتی چشم می پوشد. بسیجی آرمانگرا و با اخلاص و با گذشت و در هر میدانی تن به كار بده است.
  • بسیجی بلند همت است، خواسته های او بزرگ، درحد اعتلای كشور است، خواسته او نجات همه آحاد بشر در رفع فساد و فقر و تبعیض و بی عدالتی و سلطه دشمن است، او از اینكه زیر پرچم آمریكا یا دیگر قدرتهای بیگانه زندگی بكند و مثل حیوانات بچرد، بیزار است. برای اوفرق می كند و مهم است كه چه كسی به كشور او فرمان براند، یك انسان فاسد و فاسق و فاجر و مزدور بیگانه یا بندگان صالح خدا، او به اینكه در خانه و در محیط زندگی او حكومت الله مستقر باشد یا حكومت دشمنان الله اهمیت می دهد، لذا برای اینكار می ایستد.




8 آبان سالروز شهادت بزرگمرد مکتب خمینی کبیر حسین فهمیده گرامی باد.
دشمنان بدانند اینجا سرزمین نوجوان 13-14 ساله ایست که نارنجک به کمر بست.پس هشدار میدهیم ما  نسل فهمیده هستیم.بترسید از روزی که نارنجک به کمر ببندیم.بترسید از روزی که مولا و سرورمان امام سید علی خامنه ای  حکم جهاد صادر کند.امروز در این سرزمین هزاران هزاران هزارن حسین فهمیده هست که به اذن مولایشان هست و نیست دشمنان را نابود میکنند.

دشمن در چه فکریه   ایران پر از بسیجیه


حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی !
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی ...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود !



گرامی باد 8 آبان سالروز پرواز قیصر امین پور
برای شادی روحش صلوات



شایدها و کاش ها

بسم الرب الشهدا و الصدیقین
پنجشنبه دیگری  از راه رسید.پنجشنبه ها, برای آنانی که عزیزی  را از دست داده اند با بقیه روزهای هفته متفاوت است .پنجشنبه ها ,یعنی رفتن سر مزار عزیزان و زنده کردن یاد و خاطرات و نثار فاتحه ای برای شادی روحشان.
اما پنحشنبه ها, برای مادر شهید مفقود الاثر حال و هوای دیگری دارد.برای فرزند مفقودالاثر حسرت مضاعف دارد .برای همسر  مفقودالاثر تلخ تر از باقی روزهاست.
پنجشنبه ها, چشمان منتظر بی قرارتر است.بی تاب تر از باقی ایام هفته.غروب پنجشنبه , شاید خانواده ای بر  مزار پدر یا مادر شهیدی حاضر میشود و با خود میگوید :این همه سال منتظر موندی و با هر زنگ خونه قلبت تند تر میزد ولی آخرش خبری نیومد.تو چشم انتظاری موندی و چشمهات رو بستی و رفتی.
دوباره  پنچشنبه و حسرت چندین ساله که شاید روزی بنشیند بر مزار عزیزش.
غروبهای پنجشنبه ,شاید امین عارفی  درد دلها با پدر را با مادر در میان بگذارد.شاید قبل از حاضر شدن بر مزار مادر به سراغ شهدای گمنام میرود و سر هر مزاری با خود میگوید شاید این بابا مهدی باشه.شایدبر مزار مادر  ابتدا  به بابا سلام می دهد.
کم نیستند مثل امین عارفی عزیز.کم نیسنتد فرزندان شهدایی که مادری که جای خالی پدر را پر میکرد را هم از دست داده اند.بی پدری سخت است اما  بی مادری سخت تر.
شاید کسی چشمهای مصطفی را هنگام مراسم عقدش ندیده باشد و فقط لبخندش را دیده است.
شاید اسماعیل که حالا خودش پدر دو تا وروجکه هنوز حسرت پدر دارد.حسرت  داشتن بابا حتی وقتی خود پدر شوی تمامی ندارد.حسرت آغوش پدر  برای دختر شهیدی که مادر شود هم تمامی ندارد.پنجشنبه ها  دل دختر و پسر بابای شهید غوغاست.
شاید,هر شب, سارای بابا علی وقتی چشم بر هم میگذارد آرزو میکند: کاش امشب بابا بیاد به خوابم تا بتونم سرمو بذارم رو شونه هاش.براش از دلتنگیهام بگم.از بی بابایی و زمونه.
(دعوت)
شاید محبوبه ,هر شب به جای لالایی برای محمد حسامش میخواند: خوش به حالت که بابا داری.خوش به حالت که از بابات خاطره داری.محمد حسامم ,از بابام چیزی یادم نمیاد.همسن علی اصغر حسین(ع) بودم که بابا رفت و دیگه نیومد.از آغوش پدر عکسی برام مونده که میگن مربوط به آخرین اعزام بابامه.محمد حسامم ,همه میگن بابات دوستت داشت اما من که چیزی یادم نمیاد.میگن بابا وقتی از جبهه میومد مدام روی پاهاش بودی, اما من که  چیزی یادم نمیاد.محمد حسامم ,خوش به حالت که بابا داری.من هنوز بابا گفتن رو یاد نگرفته بودم که بی بابا شدم.خوش به حالت که بابا داری.
شاید اگر م.طاهری میدانست بی بابایی چقدر سخته در روزهای کودکی با بغض به مادر نمیگفت: پس چرا بابای زینب به خاطر خدا شهید نشد؟
(بابای زینب هم شهید شد)
شاید حسین قدیانی هر گاه از جوهر قلمش میگوید آرزو میکند به جای خون, بابا اکبر میزد رو شونه هاش و میگفت آفرین حسینم.
شاید سارا و محبوبه و م.طاهری و امین و حسین و مصطفی و اسماعیل و...هر سال روز تولدشون, زیر لب زمزمه کنند کاش بابا بود تا ببینیم چه هدیه ای میده.شاید با به دست آوردن هر موفقیتی ,زمزمه کنند کاش بابا بود.شاید روز اولی که به مدسه رفتند و نوشتند بابا, زمزمه کردند کاش بابا بود.شاید روزی که دیپلم گرفتند, زمزمه کردند کاش بابا بود.شاید روزی که کنکور قبول شدند, زمزمه کردند کاش بابا بود.شاید هر بار که عازم سفرند, زمزمه میکنند کاش بابا بود.شاید سر هر سفره ای که غذای  مورد علاقه بابا طبخ شده بنشینند, زمزمه کنند کاش بابا بود.
شاید...کاش بابا بود.شاید...کاش بابا بود.شاید...کاش بابا بود.کاش بابا بود.کاش بابا بود...
کاش دلی را نشکنیم,که کسی زمزمه کند کاش بابا بود.
کاش ما هم قدردان تر باشیم ,شاید لایق باشیم که زمزمه کنیم شهدا شفاعت.

بخوان فاتحه ای نثار درگذشتگان و بفرست صلواتی برای سلامتی همه فرزندان شهدا


خدا و بنده

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.


بنده: خدایا !خسته ام!نمی توانم.

خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.

خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟

خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم



بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد



خدا:ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده، او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید

خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!

خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد

ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟

خدا: او جز من کسی را ندارد...شاید توبه کرد...


بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری


به نام خدایی که در همین نزدیکیست

روز گذشته در ارتفاع 30000پایی از زمین با تمام وجود به این رسیدم که تنها با ذکر خدا دلها آرام میگیرد.نمیدانم برای شما هم تا کنون پیش آمده یا نه.کیلومترها از زمین فاصله گرفته اید.چشمهایتان را میبندید تا ساعتی بخوابید که  ناگهان صدایی باعث بالا رفتن ضربان قلبتان میشود.دلهره و ترس تمام وجودتان را در بر میگیرد.(خدایا یعنی ممکنه چه اتفاقی افتاده باشه؟؟؟این چه صدایی بود که اینطور میهمانداران را به تکاپو واداشته.خداجان حالا من تو ذهنم گفتم اگه سقوط کنیم چی میشه.قربونت برم شما هم نه گذاشتی و نه برداشتی داری تصور ذهنیم رو عملی میکنی.)اگر مثل من به حس ششم خود ایمان داشته باشید تا حدودی این اتفاق برایتان قابل پیش بینی خواهد بود.اینکه دقایقی قبل از پرواز به سانحه سقوط خبرنگاران پرواز سی130 فکر کرده باشید یا اینکه دقیقا یک ساعت قبل از پرواز با دیدن تصویر شهید کاظمی به سقوط فکر کنید.این حس ششم اخرش کار دستم میده.والا
سرتون رو درد نیارم.روز گذشته با دو موتور روشن یه هواپیمای ایرباس از زمین بلند شدیم ولی با یک موتور خاموش به لطف پروردگار صحیح و سالم نشستیم روی زمین.
تا روز گذشته اینقدر از دیدن برج میلاد خوشحال نشده بودم.دیدن ساختمانهای بدون معماری مناسب شهر تهران امروز برای من لذت دیگری داشت.در ثانیه هایی که به اندازه چند ساعت طول میکشد ,به همراه بقیه مسافران از پنجره کوچک هواپیما به زمین چشم دوخته اید و در انتظار و دلهره .ناگهان ساختمانهای در هم و برهم شهر نمایان میشوند.برج میلاد را میبینید که به شما چشمک میزند و این یعنی که خدا رو شکر با سرعت لاک پشتی و صداهای غیر طبیعی ای که به خاطر از کار افتادن یکی از موتورها به گوش میرسد بالاخره رسیدیم مهرآباد.
در آن لحظات تنها چیزی که سبب شد به آرامش برسم و برخلاف خیلی از مسافرین آرام باشم ,خواندن آیةالکرسی و ذکر صلوات بود.آیة الکرسی را هر روز میخوانم.اما در آن لحظات خواندنش لطف دیگری داشت.
  • از روز گذشته نه یک بار بلکه چندین و چند بار این کنایه را شنیدم که:"باز هم بگو پدر تحریم رو درمیاریم.یه هواپیمای درست و حسابی نداریم اون وقت میگی تحریم کیلویی چند. "   یادمه  روزهای بعد از انتخابات که حسابی شاکی بودید و دم از امام حسین میزدید و مدام تکرار میکردید و مثل پتک میکوبیدید تو سر حکومت که امام حسین فرمودند :«اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید »                                                                                           از نظر من آزادگی حتی اگر دین هم نداشته باشیم یعنی عزت نفس.یعنی اینکه کم نیاریم جلوی حرف زور.اینکه وقتی باور داریم هدفمان مقدس  است با تمام وجود بجنگیم با دشمنان هدفمان.آزادگی یعنی چشمانمان را نبندیم و ببینیم استقبال با شکوه لبنانیها را از نماینده کشورمان.آزادگی یعنی حال و هوای این روزهای مردم قم.آزادگی یعنی داشتن انصاف به خاطر مشکلات کشور و شاکر بودن خداوند به خاطر پیشرفتهای صورت گرفته.آزادگی یعنی اینکه در روزهایی که ایرانمان آماده جراحی بزرگ اقتصادیست, سنگ نیندازیم.
  • مسافرین محترم به خاطر رعایت حجاب و حفظ شئونات اسلامی از شما سپاسگزاریم.هر بار با شنیدن این جمله حرص میخورم. یکی نیست به این خانمهای میهماندار هواپیما تذکر بده یه خورده کمتر انواع لوازمات آرایشیتون رو به رخ بقیه بکشید؟؟؟؟؟؟!!!!!!


دلم این روزها دلتنگ حرمتان است.دلم لک زده برای سقاخانه.برای نشستن روی فرشهای صحن  و زل زدن به بارگاهتان.برای بستن چشمها و گوش سپردن به های و هوی زائرانت.دلم لک زده برای لحظه ورود به بارگاهتان, تا چند دقیقه ای بایستم و فقط نگاه کنم تا شاید باورم شود اینجا حرم غریب الغرباست.دلم برای اشکهایی که لحظه دیدن گنبد طلایتان جاری میشود تنگ شده.ساده بگویم:یا امام رضا دلم برات تنگ شده...

 چقدر این روزها هوای گریه دارم. ولادتت است و دل من بی تاب و چشمانم بیقرار.کارم شده نشستن پای تلویزیون و تماشای گزارشاتی که از حرمت پخش میشود.مگر ولادتت نیست؟پس چرا من اینقدر بی تاب و بیقرارم.خواهرتان در قم میهمان دارد.خبرهای قم بی تاب ترم میکند.این روزها شما خواهر و برادر مثل همیشه پذیرای میهمان هستید. خواهرتان میهمان ویژه دارد.

یا ضامن آهو تو را به جوادت قسم دعا کن برای ما که اینقدر با اعمالمان عقب نیندازیم ظهور حجت را.دعا کن که مهدی (عج)در انتظار 313 مرد است تا بیاید.دعا کن313 نفر مرد پیدا شود.دعا کن دلتنگیهای عصر جمعه تمام شود با آمدن مولا و سرورمان.

السلام ای حضرت سلطان عشق
یا علی موسی الرضا ای جان عشق
السلام ای بهر عاشق سرنوشت
السلام ای تربتت باغ بهشت

عیدتان مبارک



همه پیوندها
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic